در درون هر يك از ما كودكي رويايي هست كه به آينده اي شكوهمند عقيده دارد.
جاسمين گاي

و در گوگل سرچ ميدهم: روز جهاني كودك
***
يكي از همين بغل دستي ها گلايه ميكند:
چرا گفتي؟
و من با خودم ميگويم: خودش چرا دروغ گفت؟
... ديگه هيچ كس دلمو نمي بره
***
باز هم عذاب وجدان گرفتم.
دلم قبلا رفته است. پس عذاب وجدان چرا؟
مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم...

نگرانم خورشيدم. مي ترسم. از تكيه كردن و وابستگي مي ترسم. ولو چند ماه. كاش همين فردا ميرفتم و انصراف ميدادم. مادرم سفره نذري فارق التحصيلي دخترش را پهن نكند. چه مي شود؟ لااقل من ديگر از اين چند ماه لعنتي نمي ترسم.
حالم از تغيير شرايط ناخواسته به هم مي خورد. حالم از هر چه بيوشيمي و بيماري هاي گياهي و زراعت گياهان علوفه اي است به هم ميخورد. حالم از خستگي هاي مكرر به هم ميخورد. دلم ميخواهد بروم يك جاي دور و آرام. بدون دغدغه. بدون من!
بنشينم يك كنج نيمه تاريك و آنقدر كتاب بخوانم... آنقدر بنويسم... آنقدر بخوابم... آنقدر تنها باشم... آنقدر با تو خوب باشم... آنقدر خودم باشم كه بروم جلو و بگويم: ديگر نميتوانم دانشجوي مهندسي كشاورزي باشم.نميخواهم.
